برچسب:
نویسنده: آراد میرزاده
برچسب:
نویسنده: آراد میرزاده
هرچه میگذره بیشتر میفهمم چقدر انسان بزرگیه.
برچسب:
نویسنده: آراد میرزاده
جای خالی آدمها رو با احساسم پر میکنم و جای خودم خالیتر میشه.
برچسب:
نویسنده: آراد میرزاده
که رازهاتو بدونه! یا علائقتو بشناسه! یا وقتی به چیزی نگاه میکنی،حستو بدون رد و بدل شدن کلامی،درک کنه!
دوست صمیمی،برای من سکوتِ محضِ وقتی بهش نیاز دارم،در کنار آدمی که به این سکوت احترام بگذاره و هر دو از کنار هم بودن و غرق سکوت شدن لذت ببریم.
برچسب:
نویسنده: آراد میرزاده
تو نمیدونی غریبه،من روزهای سختی رو گذروندم به لبخندم نگاه نکن.
برچسب:
نویسنده: آراد میرزاده
هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا
برچسب:
نویسنده: آراد میرزاده
دلم برای تو تنگ شده است
اما نمیدانم چه کار کنم
آرام میگریم
حال آدمی را دارم
که میخواهد به همسر مردهاش تلفن کند
اما نمیکند
چرا که به خوبی میداند
در بهشت گوشیها را برنمیدارند...
بخشی از شعر رسول یونان
برچسب:
نویسنده: آراد میرزاده
امروز ناخواسته وارد جریانی شدم که بند بند وجودم رو لرزوند.
مختصر اینکه:
دختر نابود شد،له،پودر.
بلیط قطار و فرار به ... نمی دانست خودش.
شکنجهء برادران و فریادهایی که گریزشان نبود.
سخت گذشت و برای دختر آغاز تلخیست،
ادامه؟بعید میدانم در کار باشد.
گفت: خودمو میکشم،حالا می بینی.
برچسب:
نویسنده: آراد میرزاده
هرآنچه عمری در پی بدست آوردن اش بودم
این روزها، ماه ها و سال ها، بدست آورده ام.
روزها شاد و سرخوش،شب ها امن و دل خوش
تنها میان این دو
در گرگ و میش سحرگاه،حسی غریب،آشفته فرا میگیردم؛
حسی میان ماندن و رفتن،فراموشی میان حال و گذشته،حالی عجیب شبیه غریبه ای تنها مانده میان مردگان.
می ترسم.
از کودکی،سحر می ترساند مرا.
می ترسم از بی زمانی،بی مکانی،از حسی که سالهاست مداومت دارد.
و می دانم این ترس تا انتها رهایم نخواهد کرد.
برچسب:
نویسنده: آراد میرزاده
برچسب:
نویسنده: آراد میرزاده
کنار تمام آدمای رفته شاید یکی دوتا باید تا ابد می موندن، شبیه تو مردِ بزرگی که یادم انداختی میونِ گرفتگیهام،که من از هزاران شانس برای زیستن،الان میتونم زندگی کنم. تا ابد دلتنگتم با اینکه با هر اراده دیدارت مقدره.
برچسب:
نویسنده: آراد میرزاده