کرونای مرموز - تاریخ: 1401/4/8 ساعت: 23:31
همه چیز و کس درگیرش شدند ، از کچکترینشان مثل حشرات تا بزرگترین آنها که جان آدمیزاد هست . بالاخره افرادی باید جلوی این تاخت و تاز را میگرفتند ، یا با سلاح های مختلف یا با فدا کردن جان خود... . افرادی که داوطلبانه جلوی این حملهی غافلگیرکننده ایستادند ، پرستاران ، دکتران و بقیهی کادر درمان بودند . آری!...
کچل - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 13:33
نشسته بود روی زمین،من روبروش روی مبل. از نگاهش خودم رو دور میکردم و یه جوری که نفهمه کلافه ام لبخند میزدم و حرفهای بیربط میزدم.یک آن نگاهمون گره خورد،باز لبخند زدم ،با یه حالت مظلومیت و بغض فروخو
بابا - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 13:33
به بابام فکر میکنم که چقدر تلاش کرد برای ادب، برای مودب تربیت کردن ما، زمان نوجوانی چقدر حرصم میگرفت از اینهمه سختگیری، و البته که سعی میکردم مخالف چیزی که میخواد عمل کنم؛ اما الان که حسابی بزرگ شدم و آدمهای جور واجور زیادی تو زندگیم دیدم، مودب ها برام قابل احترامترند. و دلیل سختگیریش رو متوجه میشم....
جایِ خالی - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 13:33
بارِ دلِ غمگینِ آدمهای دور و برم رو به دوش میکشم.جای یکی که ترکش کردن غصه میخورم و در خلوتم اشک میریزم. جای دیگری که درگیر بیپولیِ،شرمنده خانوادش میشم. جای اون یکی که همیشه تنها بوده،طلب عشق میکنم... جای خالی آدمها رو با احساسم پر میکنم و جای خودم خالیتر میشه.
دوست! - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 13:33
به چه دوستی میشه گفت،دوست صمیمی؟ که رازهاتو بدونه! یا علائقتو بشناسه! یا وقتی به چیزی نگاه میکنی،حستو بدون رد و بدل شدن کلامی،درک کنه! دوست صمیمی،برای من سکوتِ محضِ وقتی بهش نیاز دارم،در کنار آدمی که به این سکوت احترام بگذاره و هر دو از کنار هم بودن و غرق سکوت شدن لذت ببریم.
به لبخندم نگاه نکن - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 23:46
روزهای سخت رو تحمل میکنیم، یه روز به خودمون میآیم میبینیم اثری از سختی نیست،اون وقته که با یه دلِ پر و خیالِ راحت تو پارک کنار یه غریبه میشینیم بدونِ اینکه حتی برامون مهم باشه کیه،بهش میگیم: تو نمیدونی غریبه،من روزهای سختی رو گذروندم به لبخندم نگاه نکن.
زندگی هنوز خوشگلیاشو داره - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 22:56
هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا
یه جوری - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 22:56
دلم برای تو تنگ شده است اما نمیدانم چه کار کنم آرام میگریم حال آدمی را دارم که میخواهد به همسر مردهاش تلفن کند اما نمیکند چرا که به خوبی میداند در بهشت گوشیها را برنمیدارند... بخشی از شعر رسول یونان برچسبها: دیگران ساخته ها
روز سیاه - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 22:56
امروز ناخواسته وارد جریانی شدم که بند بند وجودم رو لرزوند.مختصر اینکه: دختر نابود شد،له،پودر. بلیط قطار و فرار به ... نمی دانست خودش. شکنجهء برادران و فریادهایی که گریزشان نبود. سخت گذشت و برای دختر آغاز تلخیست، ادامه؟بعید میدانم در کار باشد. گفت: خودمو میکشم،حالا می بینی.
می ترسم - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 22:56
هرآنچه عمری در پی بدست آوردن اش بودماین روزها، ماه ها و سال ها، بدست آورده ام. روزها شاد و سرخوش،شب ها امن و دل خوش تنها میان این دو در گرگ و میش سحرگاه،حسی غریب،آشفته فرا میگیردم؛ حسی میان ماندن و رفتن،فراموشی میان حال و گذشته،حالی عجیب شبیه غریبه ای تنها مانده میان مردگان. می ترسم. از کودکی،سحر می...
وطن - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 22:56
اینجا شبیه خونه پدریه، شبیه وطن که انگار کوچ کردی و رفتی به جاهای مدرن تری شبیه اینستاگرام و فیسبوک و ... اما برگشتن به وطن برات هم شادی میاره هم غم. اینجا منو می بره به بی زمانی هام،وقتی که زمان رو درست نمی شناختم. از اون روزها تا الان یاد گرفتم بیشتر فیلم ببینم و کتاب بخونم،یاد گرفتم دوستی خوبه ا
جهان موازی - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 22:56
شاید باید حدود سی سال بگذره تا یاد بگیری گذشته و آینده مثل دو خط موازی دارن از کنارِ حالِت عبور میکنن. وقتی از کنار آدم های هم شکلِ بیشکل رد میشی، پُری از آدم های جور واجوری که یهگاهی اومدن و رفتنشون چقدر لازم بوده. کنار تمام آدمای رفته شاید یکی دوتا باید تا ابد می موندن، شبیه تو مردِ بزرگی که یادم ...